تبلیغات
روزمرگی های یك آدم خسته


روزمرگی های یك آدم خسته














وبلاگ حس غریبی داره 
خیلیا سرگرم فضای مجازی ِ تلگرام شدن ! هیشکی دیگه تو وبلاگ ها نیست ..
دقیقا مثل خودم....دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد!

نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395 ساعت 01:10 ب.ظ توسط امیرعلی ... نظرات | |


خیلی وقته از آخرین پستم میگذره 
اون روزا اصلا حالِ خوشی نداشتم 
این روزا هم دوباره یادم ازون حال و هوا افتاد و اومدم سر زدم به وبلاگ 
بنظر من وبلاگ خیلی موجود ِ جالبیه 
آدم با کسایی که وبلاگشونو میخونه حرف میزنه .داستانشونو میخونه و ...
دلم گرفت وقتی دیدم بعضی از وبلاگا حذف شدن... بعضیام که انگار نیستن ! هی روزگار ...چقد دلم گرفت.میخوام پست بزارم ازین به بعد اگه خدا بخواد 

نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1395 ساعت 07:28 ب.ظ توسط امیرعلی ... نظرات | |



نیازمندیم به
یک نفر
که تو باشی.
که خودت باشی، خودت،
با همان خیال‌ها و
خواب‌های خوشت.

نیازمندیم به بازگشتِ سال‌ها،
به عقب‌گردِ تقویم‌ها،
که یک کودکی، یک نوجوانی،
از نو تکرار شود،
بی‌کابوس و آرام، آرام.

نیازمندیم به عاشق بودنت،
به شعرهای نوزده‌سالگی،
به دیوانگی‌های کوچکی که
این‌بار شکست نخواهند خورد.

نیازمندیم که دیگر دیر نباشد.

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور 1394 ساعت 01:04 ب.ظ توسط امیرعلی ... نظرات | |


دلم یه عالمه گریه میخواد ...تنها...بشینم تو همون گوشه دنج اتاقم و هوار بزنم ...نمیدونم...دارم به یه درجاتی از افسردگی میرسم...! فقط خودمونگه میدارم كه بقیه غصه نخورن...
#حتی از عكس خودم فراریم#
#خسته #

نوشته شده در جمعه 20 شهریور 1394 ساعت 05:24 ب.ظ توسط امیرعلی ... نظرات | |


  • آپلود عکس" سلام...این چند روزه که نبودم اتفاقات زیادی افتاده...شاید یکی از مهمتریناش اومدن نتیجه ها بود...یکی از بدترین یا شایدم بهترین اتفاقات زندگی...بد بودن به این خاطر که من باید بهتر میشدم (که این حرف همه کنکوری هاست) اما شاید برا من شدیدتر...اما بهتر بودن بخاطر اینکه" فزت و رب الکعبه" به خدای کعبه راحت شدم...به خاطر اینکه از شر بعضی درسا که خیلی خوندم وبعضیا که اصن نخوندم راحت شدم .کلا الان حالم خوبه...یه چن روزه  هم در سیر و سفرم و حالم بهتر...فقط تو این مدت از سطح شعور بعضیا واقعا تاسف خوردم ....درسته که هر کی میره تجربی فک میکنه دکتر میشه ولی دلیل نمیشه کسی با این چماق تجربی بودن بکوبین... ولی من از کنکور راضی نیستم ..نه ازینکه از اول جوونی بهم نمیگم دکنر ..اززینکه با یه روحیه ی قوی زندگی رو شروع نمیکنم... شاید خودمم قبول کرده باشم که من مرد کنکور نبودم و از ته ته تلاش نکردم.شاید این احساس هر کسی باشه که به هدفش نرسیده باشه.اما این فکر منو آزار میده.به هر حال به قول اون آقای معروف که میگفت "اگه قرار بود هر کس به دنبال رویاهاش بره باید یه سیاره فوتبالیست و فضانورد و.. میداشتیم" حالا هم منتظرم که نتایج بیاد و تکلیف مارو مشخص کنه... الی الله...یا بقول حافظ "لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی"...

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد 1394 ساعت 01:34 ب.ظ توسط امیرعلی ... نظرات | |


ناگاه در ظلمت افسرده و راکد شبی از این شبهای پیوسته ، آشوبی ،لرزه ای و تپشی که همه چیز را بر میشورد و همه خوابها را بر می آشوبد و نیمه سقفها را فرو می ریزد.

انقلابی در عمق جانها و جوششی در قلب و وجدانهای رام و آرام درد و رنج و حیات و حرکت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و جهاد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد ، ایمان و ایثار !

نشانه هایی ازیک تولد بزرگ ؛ شبی آبستن یک مسیح .

اسارتی زاینده یک نجات ؛ همه جا ناگهان «حیات و حرکت» ، آغاز یک زندگی دیگر.

پیداست که فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین فرود آمده اند...

 این شب قدر است ؛ شب سرنوشت ، شب ارزش ، شب یک تقدیر انسان نو .

این شب از هزار ماه برتر است .

                                         «دکتر علی شریعتی» alt=


نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 07:43 ب.ظ توسط امیرعلی ... نظرات | |


نمیدونم به عنوان پست اول باید چی بگم...اما میخوام یکم از خودم بنویسیم تا ان شاء ا..در آینده با وجود دوستای گلی که هنوز سر و کله شون پیدا نشده وبلاگو توسعه بدیمو بتونیم یه چیزی به کسی اضافه کنیم..امیر هستم..تازه از شر (یا خیر) کنکور راحت شدمو این وبلاگ اولین وبلاگیه که دارم...میخوام تو این وبلاگ از چیزایی که تو ذهنم میگذره بنویسم و اطلاعات جدیدی یاد بگیرم...امیدوارم وبلاگ خوبی از آب درآد...
نوشته شده در جمعه 12 تیر 1394 ساعت 08:56 ب.ظ توسط امیرعلی ... بگو بینم پایه ای؟؟ | |


 شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
                                 سهراب سپهری

نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر 1394 ساعت 02:28 ب.ظ توسط امیرعلی ... نظرات | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net